اندوهت را میگذاری و میروی
ثانیه های محنتبارت، صفحات خیالم را میسوزاند.
بر کتیبه های سوخته مینویسمت و وجدانهای بیدار جهان را به قضاوت میطلبم.
ناله های کودکیات، خاطر بادها را پریشان کرده است.
قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد میآورند و میگریند.
پنجره ها، کابوسهای سیاهت را تب میکنند.
خارها، پاهای برهنه ات را جگر ریش میکنند.
میروی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامیگذاری. اندوهت را بر صورت خرابه میپاشی و میگذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.
چشمان سیلی خوردهام طاقت ندارد
نوشته شده توسط abd در سهشنبه 13 آبان 1393