تمام دردهایت یک طرف و از دست دادن زانوانی که رویشان به خواب میرفتی و نیایش هایت را میخواندی، طرف دیگر... .
وقتی میان خون و آتش، صدای گریه ات، دل سنگ را میلرزاند و پاهای تاول زدهات، سختیها را گلایه میکرد، همه چشمها کور بودند و دلها سنگین تر از آن بود که بار سنگین دلت را سبکتر کند... .
نوشته شده توسط abd در سهشنبه 13 آبان 1393